تبليغاتX

I love you

 

 

 

 

 

... اگه اولش به فكر آخرش نباشي ، آخرش به فكر اولش ميفتي!
2... لذتي كه در فراق است در وصال نيست . چون در فراق شوق وصال است و در وصال بيم فراق !
3... آغاز كسي باش كه پايان تو باشد !

+. مي خواستمت ولي نموندي پيشم ... حتي اگه بموني عاشقت نمي شم ... فايده نداره اشك و گريه زاري .... نه خودت رو مي خوام نه يادگاريت ... دروغ نگو تقصير اين زمونست ... هر دومون مي دونيم اينا بهونست ... به جون تو نباشي اصل حاله ... زندگي بي تو پر از عشق و حاله ... !

+. وقتي گفتي اندازه ي يه دنيا دوستت دارم ... تازه فهميدم كه چرا مي گن : دنيا كوچيكه !

+. اگه شكستن قلب و غرور صدا داشت ، عاشقان سكوت شب را ويران مي كردند !

+. وقتي كه بهم گفتي تا آخر عمر باهاتم ، تازه فهميدم كه راست مي گن : دنيا دو روزه !

+. قانون عشق :
يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه و تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره . اما دختره حرفشو باور نمي كنه ، چون : يه چيزايي از قبل ديده و شنيده . تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه . بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه ، ميره طرف پسره ... اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين ... و اون اشتباهي رو مي كنه كه قبلا شنيده بود ... و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه ؟!؟!؟!؟!

+. عشق آن است كه هر چه بيشتر ارزاني داري ، سرشارتر شود و هر گاه آنرا در مشت گيري آسانتر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پايدار بماند !
+. هيچ وقت رازت رو به كسي نگو . وقتي خودت نمي توني حفظش كني ، چطور انتظار داري كسي ديگه واست راز دار باشه !

+. در زندگي 3 راهو دنبال كن .
1: دوست داشتن رو براي يك تجربه .
2: عاشق شدن رو براي يك هدف .
3: فراموش كردنو براي قبول يك واقعيت .
ولي به نظر من عاشق شدن رو حذف كنيد... به اين نمي ارزه كه آدم دلش سنگي بشه !

+. شادترين افراد لزوما بهترين چيزارو ندارند . اونا فقط از اونچه كه توي راهشون هست ، بهترين استفاده رو مي برن !

+. آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي و به اندازه ي كافي اندوه داشته باشي تا انسان باقي بموني !


+. سرمايه ي عمر آدمي يك نفس است و آن يك نفس از براي يك هم نفس است .
اگر نفسي با نفسي هم نفس است ، آن يك نفس از براي يك عمر بس است !



+. دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد . دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه . دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه !


+. خنده هاي تلخ لبهام ، ديگه شد واسم يه عادت .
تو چشام نشاط و شادي ، ولي قلبم پر نفرت !


+. اگه به تو برسم به تموم دنيا رسيدم . ولي فكر نكن تو رو به خاطر دنيا مي خوام ... من دنيا رو به خاطر تو مي خوام ...دوستت دارم !

+ نوشته شده توسط میثم در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 17:18 |

شب يلدا يا شب چله

 ( مراسم نوئل و بابا نوئل )

ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي  ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود،
ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.  

    

در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .

دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.

 

يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند . 

 

 

آيا مي دانيد حكايت درخت كريسمس و ستاره بالاي آن چيست ؟

 

از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان در اين شب به  تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي – به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد.

ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

 

آيين شب يلدا يا شب چله

 

صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند .

برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .

ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و  سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند 

 

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.

 

 

فال حافظ و شاهنامه خواني


يكي ديگر از رسم هاي شب يلدا، «فال حافظ گرفتن»  است اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است.

 

 شاهنامه خواني و قصه گويي پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسي براي كوچكترها نيز از آيين هاي يلدا است كه خاطرات شيريني براي بزرگسالي آنها فراهم مي آورد.

 

+ نوشته شده توسط میثم در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 23:37 |
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 16:23 |
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 16:19 |

من برای زنده بودن،جستجوی تازه ميخواهم

ای خدا! بی آرزو موندم،آرزوی تازه ميخواهم

عشق تازه،حرف تازه،قصه تازه کجاست؟

راه دور خانه

+ نوشته شده توسط میثم در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:25 |
فرشته و عشق
 
روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
 
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته
 
صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت
 
خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
 
فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
 
بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
 
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
 
چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
 
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
 
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
 
راز يكرنگي ، پاكي و راستي .
 
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون
 
افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز
 
قلبش زنده و بالدار بود .
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:40 |
شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور، اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگر با حسرت جواب داد: هيچ ! هرچه  جلو ميرفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
استاد گفت : 'عشق يعني همين'
شاگر پرسيد: ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي توني به عقب برگردي.!
شاگر رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد
 و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و واولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم، ترسيدم كه اگر جلو بروم باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز هم گفت: ازدواج هم يعني همين!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:40 |

+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:40 |
نمی دانی تو ...


نمی دانی تو ...

دلم آینه درد است نمی دانی تو

کلبه ام ساکت و سرد است نمی دانی تو

بی تو سردترین خاطره ها می دانند

فصل هایم همه سرد است نمی دانی تو

دیر سالیست که در دست جنون چون مجنون

دل من بادیه گرد است نمی دانی تو

عاشقم کردی و رفتی و کنون با دل من

غم عشق تو چه کرده است نمی دانی تو

+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:39 |
تنهای

تا به حال تنهایی را ازعمق وجودت احساس کرده ای؟

تنهایی که عشق را فریاد می زنی.

و در عمق تنهایی همدمی از جنس بلور را تصور می کنی.

آن گاه عشق را می یابی ، از آن لذت می بری ، و غنیمت می شماری

لحظه هایش را.

آن گاه دوباره تنها می شوی.

اما این بار تنهایی را خواهانی.

و در عمق تنهایی از وجود زیبایی لبریز می شوی و به اوج می رسی.

آیا تا به حال تنهایی را حس کرده ای؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:38 |

عاشقتم

 
 
فضاي خانه بوي تو را دارد٬ درو ديوار اين خانه انتظار تو .
 
چشمان خسته ام بر در، دوخته نگاهم به آستانه .
 
گلهاي گلدان پژمرده و گريان ٬ ماهيهاي تنگ بلورمان حيران و نالان .
 
بلورهاي اشکم غلطان بروي گونه ٬ ميدود هر دم فکرت در زير پوست تنم .
 
افسرده و خموده و پژمرده٬ يک گوش تيز کرده به زنگ تلفن ، يک چشم خيره به در ٬
 
باري دگر تنهاي تنها مينشينم کنار پنجره اما .........
 
اينبار تنهايي مرگبار ٬ اينبار دگر تنهايي که تنها نيست و هست .
 
ناله هاي ممتد دل بيمارم از يک سو ٬ انسجام مفصلهاي روحم از طرفي ٬
 
تارهاي سپيد مو يکي پس از ديگري خود نمايي ميکند بر سرم ٬
 
گويي آنها هم ميدانند پيروز است سپيدي بر سياهي .
 
آينه اينبار رنجبارترين سخنان زندکي را بازگو ميکند هر دم ،
 
هر بار تلنگري ٬ هر بار نگاهي تلخ تر از پيش ٬
 
هر بار سرزنش و از من ميپرسد ٬ چرا ؟! چرا؟!
 
چرا گذاشتي برود ؟ تو که ميدانستي خواهي مرد
 
تو که ميدانستي وجودت بسته به اوست ٬ چرا گذاشتي برود ؟!
 
فرياد بر مي آورم ..............
 
طوري سخن ميگوئي که ديگر بازگشتي او را نيست ٬
 
چنان سرکوفتم ميزني که در خود ميلرزم ...............
 
تو را به جان او سوگندت ميدهم ٬ دگر هيچ مگوي .
 
بيش از اين عذابم مده ، که خود ميدانم ٬
 
اما اينبار دگر ميماند ٬ ميماند و ميداند که مرگ است رفتنش .
 
ميماند و ميداند اينبار دگر آينه اي نيست تا سرزنش کند مرا .
 
گويند روزهاي خوشيست پس از روزهاي سخت ،
 
اما تابي خواهد ماندن دراين روزهاي سخت و تنها توان ماندنم چيزي نيست جز اميد آمدنت .
 
تو مي آيي . آري تو باز................... مي آيي
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:37 |
بی تو من میمرم
به شيدايي به شور عشق
 
به مجنون پرُ آوازه
 
به قطره قطره ي باران
 
به گلبرگ تر و تازه
 
به هر يادي که در خاطر
 
به يادت بسته شيرازه
 
به چشمانت که مي دوزد
 
نگاهم را به دَروازه
 
تو را من دوست مي دارم
 
نمي دانم، نمي دا نم چه اندازه
 
به گل هايي که مي رويد
 
بهاران در دل صحرا
 
به دشت سينه عاشق
 
که مي سوزد زهجران ها
 
به سوگند دو دل با هم
 
که مي بندند پيمان ها
 
به گرمايي که مي بخشد
 
نگاهي بر دل شيدا
 
تو را من دوست مي دارم
 
به آبي وسعت دريا
 
به اشک شوق ديداري
 
به پايان شب هجران
 
به مستي و صفاي مي
 
به شور و عشق بي پايان
 
به غوغاي دل عاشق
 
به صبح وصل مشتاقان
 
به لحظه لحظه با يادت
 
که آرامش دهد بر جان
 
تو را من دوست مي دارم
 
ميان جمله ي خوبان
 
 
كاش مي شد اشك را تهديد كرد ِ مدت لبخند را تمديد كرد ِ
 
كاش مي شد از ميان لحظه ها ؛ لحظه ديدار را نزديك كرد
 
 
 بي تو من مي ميرم
 
بي تو من مي گريم 
                                    

 
 
 
+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:56 | 6 نظر
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:36 |
با تو بودن را تجربه خواهم کرد...



وقتی پلیدی ها بمیرند
 
وقتی پروانه به وصال شمع برسد
 
وقتی عشق و عاشق و معشوق یکی شوند
 
وقتی شقایق ها دامن عشق را بوسه باران کنند
 
وقتی شقاوت ، در پای صداقت زانو بزند
 
و وقتی صمیمیت دلها در چشم ها جاری شود
 
آن روز
 
من به آغاز خود خواهم رسید
 
با تو بودن را تجربه خواهم کرد
 
و تو خواهم شد ...
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:36 |
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
 
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
 
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
 
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
 
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
 
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
 
به تو روزی میرسم من که بمیرم
 
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
 
تا قیامت توی دستای حقیرم
 
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
 
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
 
 
من که از اول قصه گفته بودم
 
غیر تو با سایه م نمی جوشم
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:35 |
شب من
 
 
 
باز شب آمد بدنها خسته شد
 
خستگان خفتند و درها بسته شد
 
جز در رحمت که هرگز بسته نیست
 
عشق دگر باشد کسی دل خسته نیست
 
 
شب است و سکوت است و ماه است ومن
 
شب و خلوت و اشک آه است و من
 
شبی چون سیه روزی ،روز من
 
شب و ناله استخوان سوز من
 
شب و ناله های نهان در گلو
 
شب و ماندن استخوان در گلو
 
من امشب خبر می کنم درد را
 
که آتش زند این دل سرد را
 
بگو بشکفد بغض پنهان من
 
که گل سر زند از گریبان من
 
مرا کشت خاموشی ناله ها
 
دریغ از فراموشی لاله ها
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:35 |
تقدیم به بهترینم

عزیزکم دوست دارم
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:34 |

 
 
 
بخوان براى دل من ترانه اى ديگر
 
ترانه اى ز شب شاعرانه اى ديگر
 
مرا در آتش آغوش خويش گرمى بخش
 
بزن به زلف گره گير شانه اى ديگر
 
ز عشق قصه شيرين بگوى با دل من
 
كه غير عشق، ندارد بهانه اى ديگر
 
تو اى پرنده صحراى دور دست خيال
 
مگير جز دل من آشيانه اى ديگر
 
به اشك ديده نويسم حكايت غم خويش
 
كه ماند از من و عشق نشانه اى ديگر
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:33 |
خواستم عشق رو...

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم  ولی جا نشد .

پس گذاشتمش تو جیبم ولی جا نشد .

در کیفمو باز کردم  ولی جا نشد .

تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق  ولی جا نشد .

بنابراین یه خونه براش گرفتم  ولی جا نشد .

با خودم گفتم یه باغ! آره!ولی جا نشد .

حتما تو کره زمین جا می شه ولی جا نشد .

پس گذاشتم تو قلبم حالا دیگه جاش خوبه خوبه .

تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگ تر باشه یعنی چه

+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:32 |
انتظار سخت ترین عذاب عشق
مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم
 
مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم
 
مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم
 
من در قلبم تو را دارم
 
پس با قلبم تو را  صدا مي زنم
 
و با قلبم به سوي تو مي آيم
 
وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم 

هنوز در جاده انتظار نشسته ام وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
 
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم
 
باز در انتظارم که بیایی
 
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند
 
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند
+ نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:31 |
برای تو

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.

 تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم .ا

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری سرودم .

آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم اشک می شد و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور .

 هنوز بوی خوب بهار را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی باشد برای دلم .

بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن تویی که در ذهن خسته همیشه بهاری .

+ نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:30 |
راز شقایق شدن

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:26 |
مادر

به نام حق

تقديم به همه ي مادران عزيز
************************

همه ي بهشت ها فداي تو
 
تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا

وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟

تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا

وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟

تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و

شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟

در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي

لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه

من.

براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ

کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.

اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي

سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي

کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.

درود همه ي رودها بر تو

 

 

+ نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:17 |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:17 |

 ....آموختم

من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادربزرگ آموختم

من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم

من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم

من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم

من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم

من وفا را از کبوترا بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم

من گذشت زمان را از چشمان منتظر آموختم

من ایمان را از کودکان معصوم آموختم

من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم

و من آموختم هر چه را بخواهم فقط از معبود یکتا بخواهم

 
تنها تو می مانی
 
دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
 
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
 
 
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
 
از تیره ی دودی، از دودمان باد
 
 
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
 
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
 
 
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
 
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
 
 
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
 
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
 
 
 
از خاک ما در باد، بوی تو می آید
 
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد
+ نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:6 |
http://www.shahinheshmatzad.com/downloads/benevis.%20Track%201.zip